نويسنده: مسافر
دوشنبه 21/5/1387 ساعت 12:3 صبح
_حيف نيست تو اين هواي قشنگ بهاري،نفستو حبس کني؟
_آخه ...
...با نگاه مهربونش ديگه نميذاره چيزي بگم.
_چشم.
فقط براي همسفراي خوبِ نگين زمان
خودش بردو،خودش آوردو،خودش...
اين اردو بيتعارف اردويي بود پر از درد!خوب آره!پر بود از يتيمي...
سخته برام نوشتنِ اينا امّا فقط به خاطر خودش؛ پر بود از اشک... وقتي اون جوونِ مثلا شيطانپرست،جووني که از غيبت امام و امانتداريِ!پدر و مادرش و بعضي!!!!،با مظلوميت به دوربين نگاه ميکرد که هيچکس به اتاقم نمياد،بهم سر نميزنه!اتاقي پر از جهل و غفلت؛اون جوونا با اون حرفاي پر از جهل و نااميدي،خبر از دردي مياوردن که بايد منو تو رو ميسوزوند...وقتي حاجآقا از شبههها ميگفت و از آيندهاي که پيشِروي ماست....وقتي حاجآقا(اکثر اساتيد حاجآقا بودن ديگه!)از فرقهها ميگفت و مدعيان کذّابِ پدري و مادري!از ته دل آقا عج رو صدا ميزدم،بابا ما شيعهها صاحب داريم،بابامون غايبه،درسته!امّا مادرمون حضرت زهرا سلام الله عليها هوامونو خوب داره...فقط نميدونم آبروشون به چي بود که ....حاجآقا دستور به خاموشي دادن؟!؟ ميگذرم و بگذر(فعلا!)وقتي حاجآقا از انتظار ميگفت و از منتظرا...وقتي ...
لبّ کلام اينکه...
اردو قدمِ اوّل بود.
خوب جرأت ميخواد قدماي بعديش!جربزه ميخواد،دل ميخواد...عشق رو همراهِ معرفتش ميخواد.
مسافر!
دل شير نداري سفر عشق مرو...
...اي که مرا خواندهاي،راه نشانم بده
...
نويسنده: مسافر
جمعه 4/5/1387 ساعت 10:15 عصر
امروز ياد گرفتم:
بايد دوست داشت ،از صميم دل!تا حرکت کرد.
بنابراين من
اينجا رو همراه تموم مخاطباش دوست دارم.خوبه؟
نويسنده: مسافر
چهارشنبه 26/4/1387 ساعت 8:28 عصر
سلام
پر از نوشتنم اما انگاري که نوشتن رو فراموش کردم.
چقدر اين يراي يه بلاگر حرف زشتيه!نه؟
اما براي من که به قول يکي از رفقاي اصفهونيم تخسم!نه.يه بلاگر تخس وقتي يه مدت نمينويسه يعني غرض داره،راستي غرض فقط به نيت بد ميگن يا خويم توشه؟من غرض خوب دارم.تخسم ديگه!
.
.
.
.
هنوزم نفس ميکشم.خدايا ممنون.
نويسنده: مسافر
سهشنبه 3/2/1387 ساعت 9:42 صبح
چقدر آدما جالبن!الکي خدا نگفته فتبارک الله احسن الخالقين
هر آدمي يه دنياي متعلق به خودش رو داره و خدا ميدونه هر ثانيه چند تا دنيا(اونم عجيب و غريب)متولد ميشه!
منظورت چيه خدا؟ميشه بگي؟(از همين چيزا ديگه)
بهم ميگي:بايد خودت بري بفهمي!
ميگم:سخته!
ميگي:نيومدي بهت خوش بگذره!
نگات ميکنم،نگام ميکني و ...بهم لبخند ميزني و ميگي:درسته بابات تو سفره اما صبرشم ميدم،فقط بدون
عاشق شو ارنه روزي کار جهان سرآيد،بعد آروم تو گوشم مي گي:نشون بده مردي.
ميخوام لبخند بزنم نميشه و باز اين تو هستي که لبخند اميد رو رو لبهام نقش ميدي.
منظورت چيه خدا؟ميشه بگي؟(از اينکه چرا اينقدر منو دوست داري...)
فقط نگام مي کني...
...
...
...
نويسنده: مسافر
سهشنبه 27/1/1387 ساعت 12:33 عصر
شنيدم هدف خلقت عشقه،راسته؟
نويسنده: مسافر
سهشنبه 6/1/1387 ساعت 5:21 عصر
خودش خواست و خودشم برد و خودشم هواييم کرد؛تازه وقتي پامو گذاشتم تو شلوغي شهر،اونم شب عيد!تازه فهميدم نقشهاش چي بود از بردنم.
الآن بايد چي بگم؟از اروند بگم يا از شلمچه؟از سه راهي شهادت طلائيه بگم يا از پادگان دو کوهه؟از قتلگاه فکه بگم يا از فتح المبين؟از هويزه بگم يا از دهلاويه؟
از حسينيه تخريب بگم!؟!
نه نميشه،بايد خودت بري ببيني،بايد بري خاطرخواه شي،بايد بري بيچاره شي،بايد بري ببيني تا غربت امامو عج اونجا شهدا بهت بگن،به خدا انگار صداي آقاتو ميشنوي که ناله ميزنه کجاست همت؟ کجاست متوسليان؟ کجاست کاوه؟ کجاست باقري؟کجاست آويني؟ کجاست خرازي؟کجان اونايي که واقعا عاشق بودن ...
کجان بچههاي حضرت زهراي مرضيه س ....
راستي به نظرت سنگر فرهنگي امروز ما،سرباز نميخواد؟سربازي شکوفا از نوآوري!
هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله
**************************
در آخر الزمان شهادت خوبان امّت مرا گلچين ميکند. پيامبر اعظم ص
نويسنده: مسافر
دوشنبه 20/12/1386 ساعت 11:10 صبح
هميشه به فکر اين هستيم که اوضاع رو مرتب کنيم تا راحت زندگي کنيم،هميشه دنبال رفاه ميگرديم و اينکه اذيت نشيم،هم خودمون و هم اونايي که دوسشون داريم.هميشه...هميشه به فکر خود هستيم در حالي که...نيستيم.
اينم بگم بد برداشت نشه نه راحتي بده نه رفاه،و نه...و همه اينا به اين بستگي داره که چِشات چه شکلي باشن!(يعني چهطور ببينن!)
همهي اينارو واسه چي ميگم؟حتما با خودت ميگي:بازم اين مسافر زد به سرش!اصلا اين فلانيه!تمهيد کجاس؟
ميخوام بگم:ما هممون بي تعارف قدر خودمونو نميدونيم،خلاص.
يعني فکر ميکنيم داريم واسه خودمون کار ميکنيم و در واقع نميکنيم،عجله نکن،اگه اينطور نيست،چرا دغدغه نداريم...تو رو خدا اومانيسمم نکن،ميخوام بگم خود واژهي مقدس ديگريست براي به خدا رسيدن اگر تفهيم شود.
يعني اي مسافر
راه جنابعالي از خودت شرع ميشود؛اول بايد مسافر سرزمين خود باشي تا ...
راهي سرزمينِ خداي خود شوي...
درسته بايد از خود گذشت تا به او رسيد اما..هميشه اين جمله رو اشتباه ميخونيم:بايداز خود گذشت تا...
بايد مسافرِ خود بود...
بايد...
مسافر...!

نويسنده: مسافر
سهشنبه 7/12/1386 ساعت 4:25 عصر
رشد واژهي خيلي قشنگيه برام،تو راه رشد،بايد از خود گذشت و خود،يعني همه چيز...
...از همه چيز گذشت،
تا...
به همه چيز رسيد...
ظاهرا نا مفهومه؛آخه فضاهاش فرق داره؛همه چيز اول همه چيز کسي مثلِ...يزيد و امثالش،
همه چيز دوم فلسفهي ما رأيت إلّا جميلاي بي بي زينب(س).
حالا آدما رو برو ببين با همهي چيزاشون،فقط بهِِِِم بگو چن نفر چشم زيبا بي بي زينب(س) رو دارن...همين.
نويسنده: مسافر
شنبه 27/11/1386 ساعت 2:56 عصر
تو عمرم موجودي به خوبي انسان نديدم.
تو عمرم موجودي به بدي انسان نديدم.
اين دو جمله،کاملا نقيض هم هستند،اما هر دو حقيقت دارن!باور کردنش مشکله امّا :.فألهمها فجورها و تقواها.: و ...
قد أفلح من زکّاها(1)
خدا هر کي رو دوس داشته باشه بهش قدرت درک عشقشو ميده،اما کي خدا رو دوس داره؟و مِن النّاس من يتخذ مِن دون الله أندادا يحبونهم کحبّ الله...واقعا عاشقاي واقعي کمن،همونايي که خدا اون قدرتو بهشون ميده..والذين امنوا أشدّ حبّا لله...(2)
**********************************
(1)سوره مبارکه شمس آيه8و9
(2)سوره مبارکه بقره آيه 165
نويسنده: مسافر
يکشنبه 21/11/1386 ساعت 5:46 عصر
الله
اينجانب مسافر،سفر جديدي را آغاز کردهام؛
منزلها سپري ميشوند و راهها آغاز...آنچه برايم ميماند شيرينيِ رنج سفر است و من از تکرار نميهراسم...سکون را نشاني از مرگ ميدانم و در انتظار قله،گامهايم را با اميد،محکم بر ميدارم...ميدانم او بر فراز قله نظري بر من نيز دارد.
نويسنده: مسافر
پنجشنبه 11/11/1386 ساعت 10:25 صبح
کلي حرفِ دل دارم که دارن از سر و کول ذهنم بالا و پايين ميکشن!تو اينجور موقعها سرمو ميندازم پايينو حسابي فکري ميشم.
اومده بود برام جک ميگفت:از فلسطين...
اون يکي پشت روحانيت ميگفت؛
يکي ديگه هر چي از دهنش ميومد پشت نظامو ...شرفِ همه عالمو ميبرد، بعد عکس رهبرو از جيبش در ميآوردو ميبوسيد!
...ميگفت:بزن به بيخيالي تا راحت زندگي کني...
بدم نميگفتا...نه؟
آدم سرش پايين باشه و فکري بشه،يه کيبورد بدن زير دستش اينطور ميشه ديگه...
ديگه بذار تو خودم باشم.
دوشنبه 1/11/1386 ساعت 7:41 صبح
تازه چشام گرم شده بود،صداي مامان و شنيدم که از تو راه پله صِدام ميکرد.سريع بلند شدم و دويدم؛پيش مامان يه گوسفند بود که شاخاش بدجوري جلب توجه مي کرد و به قول مامان ريش پروفسور هم داشت.مامان ازم يه طناب خواست تا ببنديمش،بابا نبود،رفته بود هيئت و قرار نبود شب عاشورا رو بياد؛يه چيزي پيدا کردم و شاخاشو بستيم به لوله ي آب!
شب عاشورا بود،گوسفند و بابا فرستاده بود براي قربوني؛
نميدونم با اين که نذر نداريم چرا بابا هر سال قربوني ميکنه؟!؟
از شهيد مطهري ره ياد گرفتم هر مسئله اي رو اوّل موضوع شکافي کنم!
قرباني ؟قرباني امام حسين ع ؟
قرباني:قرب+ان+ي=قرب:چيزي که براي نزديکي و انس و هر چي که خودت ازش ميفهمي!ان:هم که يه چيزي مثل نون وقايه ي خودمون و بازم هر چي خودت اسمشو بذاري!ي:هم که مشخصه،ياءِ نسبته!
حالا اين تجزيه و ترکيبو!اگه بذاريم پيش امام حسين ع،چي از آب در مياد؟
خودت چي فکر ميکني؟
فکر کردنش هم برام سخته...نمي دونم چرا ماجراي قربوني حضرت ابراهيم ع تو ذهنم مياد!و بعد مثل حلقه ي فيلم به نوبت،قربوني امام علي ع ...خوب آره،قربونيِ امام علي ع !
تا حالا تو عمرم کسي رو نديدم به اندازه ي امام علي ع بزرگ باشه و اين همه رنج و سختي ببينه و ...تا حالا اينهمه براي کسي نسوختم...کسي که همه چيزشو فداي خدا کرد...همه چيزش فدا شد و...
صبر کرد...
ميدونم تو عاشورا هم به هيچ کس به اندازه ي امام علي ع سختي نرسيد...
اصلا بذاريد بشمرم)البته به اندازه علم محدود خودم):مولود کعبه به پدرش تهمت نا مسلموني ميزنن،خيلي بيام بالاتر حقّ ولايتو ازش ميگيرن،با اون ماجرايي که نمي شه گفت...قبلش برادرشو از دست مي ده...همون عهد اخوّت که خودتم ميدوني...تهمتاي ديگه که...
و حالا هم...پاره ي جگرش رو مثل فرزندانِ رشيد ديگش،چطور بگم؟سر ميبرن...
عادت بدي که دارم اينه که نميتونم بعضي مسائلو به زبون بيارم،اين تو گفتن حق خيلي بده...الآن تو اين پست،نه!ولي به خود عشقش قول ميدم بفهمم و بنويسم،ان شاءالله.
فقط آخرش اينو بگم که...
ميايد زينب س رو تجزيه کنيم!؟!
زينب:زين+اب=زينت پدر...
زينت علي ع ...
حالا خودت تا آخر شو برو...
سهشنبه 25/10/1386 ساعت 10:57 صبح
خداي من
کتابچه هاي خاک خورده ي قلبم را به اميد دم مسيحايي حجّتت در کتابخانه ي عشق حسينت چيده ام.
خداي من
درون کيف خالي قلبم پر از فيش هاي سياه فراق توست،آيا خواهد شد با پاکن عظيم عفوت دفتر مشق سياهي ام را پاک کني و با ريز نويس محبّتت بر لوح دلم عشق را ترسيم کني؟
اي کاش زيپ از جيب نااميدي ام باز مي کردي،تا ببينم کرمت را...
اي کاش با خط کش رحمانيتت نشانم مي دادي قِدمت توّاب بودنت را...
اي کاش جامدادي قلبم را پر از مدادهاي رنگارنگ صفات جميلت مي کردي،تا مي فهميدم ربوبيتت را...
اي کاش در کلاس خالي دلم،ميز و نيمکت درس سقايت را بر پا مي کردي،تا درک مي کردم کمر شکسته ي امامم را...
اي کاش به گچ ها آموخته بودي که قبل از هر چيز نام تو را بر صفحه ي دلم نقش کنند...
اي کاش بر تخته سياه ذهنم نام انتظار را حک مي کردي،تا تخته پاکن غفلت هيچ وقت نمي توانست آن را پاک کند...
اي کاش کلاس قلبم را نينوا مي کردي تا ديگر نه ميز و نيمکتي بود و نه تخته اي و نه کيفي و نه دفتري و فقط، اين حسين ع بود و حسين ع و حسين ع ...
پس لاگ*************************
نيم فاصله نداره، نگيد تمهيد سليقه نداره ها...
پنجشنبه 20/10/1386 ساعت 12:7 عصر
...با اينکه با مسافر آبم تو يه جوب نميره،وقتي ازش خواستم قبولم کرد...راستش فکر ميکنم از من خوشش ميياد!البته اينو هم بگم که حرفامون با هم فرق داره،شايد فقط ظاهرشون با هم شبيه باشه...!
ترجيح ميدم با نوشتههام منو بشناسي...
امروز،روزِ تولّدِ منه...
فعلا...